تاریخ : چهارشنبه 2 خرداد 1397 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : السا
عمیقا برای لپی جونم ناراحت و متاسفم که تک و تنها توی مغازه می مونه و روح جناب فردین هم ازش خبر نداره حتی !!! :)))) :D
 
چند دقیقه ی پیش که با مامانم سر گل ها بودیم میگم این گلدونت رو از کجا آوردی
میگه از خونه ی بیلی عمه :))))
یاد بیلی عمه ی خدابیامرز افتادم
شاید موقعی که زنده بود حتی روحش هم خبر نداشت که یک روزی بعد از این که مرد و عمرشو داد به شما :D خونه اش می رسه به ددی من
ینی می خریم ازش :|
خلاصه ی کلام این که 
بچه که بودم پدر و مادر عزیزم اصلا و ابدا نمیذاشتن که لواشکی غیر از لواشک خونگی بخورم و پفک و چیپسم که کلا جیز بود و هر کی می خورد می مرد !!! در نظر بنده ی حقیر البته
اینجوری تو مخم فرو برده بودن
بیلی عمه شخصی بود پیرزن :)) 
مغازه داشت (فکستنی بود البته اصن داغووووووون شبیه جبهه) 
یک بار یادمه که بهم لواشک داد و مامانم اینا نذاشتن بخورم
یه بارم یادمه خواست بهم پفکی چیزی بده عمرا ازش نگرفتم!!!!
مغازه اش اون موقع کنار مغازه ی قدیمی ما بود و تنها چیزی که ازش یادم میاد شاید فقط پیر بودنش باشه ! اصلا و ابدا قیافش یادم نیست
اما مسئله ی غمناک اینه که تنها بود...
نه بچه ای داشت و نه شوهری ! یعنی شوهرش فوت شده بود
خودشم تو تصادف که داشت می رفت تهران فوت شد...
و خونه اش رو ما خریدیم.. 

خلاصه که مامانم گفت واسش فاتحه ای قرانی بخون بی وارث بود..
و من عمیقا دلم خواست براش زار بزنم از ته وجودم...
به راستی که آدم از آینده اش خبر نداره...




  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان