تاریخ : پنجشنبه 1 شهریور 1397 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : السا

امروز

همینقدر بگم دلم شدیدا میخواست که برم عروسی

اما

حقیقش عروسی ای که میگم، هم فامیله دور دور هم این همسایه ی مامان بزرگم، و حقیقتا ما رو دعوت نکردن اما بسی بسی بسی خونگرمن و خودشون دعوت نکرده طایفه ای میومدن عروسی های دخترخالم

و احساس صمیمیت دارن، البته همینقدر که احساس صمیمیت دارن مهمان نواز نیز هستن

بنابراین وقتی گفتم دلم عروسی توپ میخواد، مامان بزرگم مامانم و خاله ام گفتن بیا اینجا رو برو با ما

البته مامانم که نمیره گفت با مامان بزرگم برم


ولی من :(

من نرفتم، خیلیم دلم میخواست برم اما نرفتم مامانمم کلی دعوام که،خودتو شدیدا اذیت می کنی

اما بهترین و خوشحال ترین خبر ها:

بابام گفت انگشتر نقره رو که طرح هواپیما داره بخر


و حتی ددیم گفت برو موهاتو صاف کن اگر میخوای هزینه شم مهم نیست


و یکی دیگه این که به صلح رسیدیم بعد از چند روز متوالی، و امیدوارم این صلحه برقرار باشه تا همیشه





  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان