تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 03:27 ب.ظ | نویسنده : السا

بیشتر که حرف میزنم با دوستام

می بینم که کامل شدن شخصیت، عوض شدن، پیدا کردن خوود آدم، همش تو این یکی دو ساله رخ داده واسه هممون...

و من

حقیقتش من سوم دبیرستان که بودم خودمو پیدا کردم...

از وقتی که دقیقا عاشق شدم...

عاشق پرواز، عاشق هواپیما، عاشق اون پرنده ی آهنی عجیب که همیشه انقدر منو سر ذوق میاره که راحت بغض کنم، چشمام پر شه و گریه کنم..


تا قبل از اون همیشه دنبال خودم میگشتم تو آدمای دیگه

این که میتونم مثل کی باشم که خوب باشم،جذاب باشم و کامل باشم

اما وقتی که خودمو پیدا کردم، من بودم من بودم و من بودم و چقدر از این من لذت می بردم...


اولش سخت بود حسمو تو خودم خفه می کردم، ذوقمو دوست داشتنمو چون هر کسی که اولش می فهمید تعجب میکرد، مگه هواپیما چی داره که؟


حقیقتش نمیتونستم توضیح قابل قبولی بهشون بدم

اما کم کم


هرکسی می فهمید، یه جور خاص نگام میکرد، انگار که آدم خاصی باشم


میدونید چرا؟ چون خودم باور کردم خاصم، علایقم خاصن، و تا به خودم اومدم دیدم هر کی می فهمه به نوعی تشویق می کنه


اونقدر حس خوبی داشتم که قابل توصیف نبود...

مهم تر از اون این بود که کم کم داشتم مستقل میشدم (البته خیلی مونده تا استقلال کامل)

اما حمایت هایی که از طرف پدرم میشد، این که یه سری وظایفو محول میکرد به خودم


این که حتی اگر یه کاریو از قبل انجام ندادم، یک جوری پدرم وانمود می کنه انگار تا حالا صد بار این کارو تنهایی انجام دادم


اعتماد به نفسی که بابام بهم تزریق میکرد

و اعتماد به نفسی که بابام بهم تزریق میکرد...:)


همینا باعث شدن بشم اونی که الانم، الانمو دوس دارم

خودمو بغل می گیرم قربون صدقه ی خودم میرم

و هزاران بار به خاطرش خداروشکر می کنم


در مورد حسم و عاشقیم هم می نویسم :)





  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان