تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : السا

بچه که بودم، تا دوم دبیرستان یعنی!

خیلی سوسول بودم، البته نه مثل اینایی که دیگه اصلا از مادرشون جدا نشن، من از ۴ یا ۵ سالگی مهد میرفتم و این تمرینی بود برای دور بودن از مادرم با این که مامانم خونه دار بودن!

و من هیچ وقت یادم نمیاد گریه کرده باشم تو مهد که من دلم مامانمو میخواد و نمیخوام ازش جدا شم!


اما نوع دیگری سوسول بودم


من ناز بودم، از این که بهم توجه نشه می ترسیدم و حساس بودم فوق العاده حساس، و ترسو برای جونم..

با یک سرما خوردگی کلی کولی بازی در میاوردم و برای یک آمپول زدن مثل ابر بهار واسه مامانم اشک می ریختم...


دوم دبیرستان که شدم، رفتم توی رشته ی تجربی، سختم بود خیلی سختم بود، من از یک آمپول سرماخوردگی وحشت داشتم، اما الان سر کلاس تجربی بودم و معلممون هر روز هر روز بحثای پزشکی میکرد، علت بیماری توضیح میداد و علائم...


و من بیشتر میترسیدم سر کلاس...

تا این که بعد از یکی دو ماه معلممون با مطالبش منو عاشق زیست کرد و من دیگه نترسیدم سر کلاس هاش...

این شروعی بود که منم قوی تر شم، بیشتر به خودم تکیه می کردم، کمتر واسه مامان بابام لوس میشدم

با علاقه همراه پدرم دندون پزشکی میرفتم و با این که چند تا آمپول میخوردم واسه بی حس شدن دندونم آخ نمی گفتم...

البته مامانمم تاثیر به سزایی در شجاعتم داشت، بهم می گفت فکر کن اونا که تو جنگ ترکش خوردن چقدر درد کشیدن، یه آمپول تحمل کردنش قطعا خیلی آسون تره...


همون سال برای عمل پام با مامانم رفتیم بیمارستان و منِ ترسو کل طول عمل سرپایی رو زل زدم به پام که ببینم چی کار میخواد بکنه با پام!


البته بعدش که پا شدم بریم از حال رفتم و پرستارا گرفتنم ولی شجاعتم موقع کند و کاو پام قابل وصف بود!


اما الان...


مدتیه که شدم دوباره همون بچگی هام...

بغض می کنم، لوس میشم، و چپ و راست میرم مامانمو بغل می کنم و انقدر احساساتی میشم که راه گلوم بسته میشه و حتی نمی تونم یه کلمه حرف بزنم...

و مدام توی ذهنم تکرار میشه...


سال دیگه اگر جای دور قبول شم، چگونه میخوام با دوریشون کنار بیام؟؟


یه وقتایی جای اون دختر قوی تو زندگیم خالیه...





  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان