تبلیغات
مــَـن یـآ مــَن
تاریخ : شنبه 24 شهریور 1397 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : السا

اکچولی از خودم خیلی ناراحتم

ناراحتم که چشمامو می بندم و از ته دلم برای یکی یه کاری می کنم، اما در نهایت جوابمو طور دیگه میدن...


اولین مورد نیست و از اونجایی که احمقم مطمئناً آخرین مورد هم نیست...


فقط یه فرقی که می کنه اینه که روابطم با اون شخص محدود میشه به سلام و خداحافظ!


و این اشخاص دارن زیاد میشن... به طرز نا باوری!!


آقای ص من الان تو رو میخوام :((


مهممم ترین قسمتش این بود که مامانم بهم گفت خیلی خوشم اومد ازت

برا خاطر اون رفتارم و من خیلی خوشحالم

البته الان اگه برم به آقای خلبان (ص) هم بگم

اونم میخواد بگه فدا سرت

و خب

تایید شدن از طرف دوتا از عزیزترین ها کافیه تا بشوره ببره


:)



تاریخ : جمعه 9 شهریور 1397 | 08:47 ب.ظ | نویسنده : السا

من عاشق رژ لبم

تو خونه هم ۸۰ درصد مواقع حوصلم سر بره رژ می زنم کلی کیفور میشم


مثلا روزی دو الی سه بار!!!

بعد یه رژ هاییم میخرم رنگشون قرمزززز بعد مجبور میشم دوباره یه رژ بخرم قهوه ای که جفتشو قاطی کنم یه چیز معقول در بیاد:)))


بعد الان مامانم میگه دختر کم رژ بزن اون همش سربه


چیزی که میشنوه چشم ولی برعکس:|


الانم دو تا قرمز قاطی کردم حس دلقک های سیرک بهم دست داده بس که غلیظ شد :/


پ.ن: الان رو همون دلقکه، یدونه قهوه ای اکلیل دار زدم چنان خوشگل شد که عروسا انقدد خوشگل نمیشن

والا:/


ولی عوضش دو تن اومد رو وزنم

تاریخ : چهارشنبه 7 شهریور 1397 | 10:33 ق.ظ | نویسنده : السا

دیشب بعد از مدت ها


رفتم سر لپی


خواستم فیلم ببینم، یه قسمت و نیم دیده بودیم با مامانم، مامانم میخواست نماز بخونه، تا دید سر فیلمم گفت: اووو بدون من بقیه ی فیلم؟؟ دلت میاد مگه؟


خندیدم و صبر کردم اومد باهم دیدیم بقیه شو...


مستر خلبان اینا رو با دقت بخون *__* :))))


دیشب ساعت ۱ بود با مامانم هوای فیلم زده بود به سرمون





تاریخ : یکشنبه 4 شهریور 1397 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : السا

حقیقتا من همیشه دوس دارم خیلی مرتب و تر و تمیز و شیک باشم ولی معتقدم کار آدمای بیکاره

نه که بیکار ها

کم مشغله ها به نوعی!

کسایی که مشغلشون خودشونن نه کس دیگه، هر چقدم مشغول باشن باز مشغول خودشونن(مزاحم ندارن)


من الان انقده خسته و بیحالم، که حال ندارم وسایل فردامو آماده کنم ( آقای خلبان به طور اعجاب انگیزی منو به راه راست هدایت فرموده و من کم کم دارم از دقیقع ۹۰ بودن خارج میشم)

و عمم و هم مامانم گفتن که چقدر رنگ پریده ای و چرا اینجوری بیحال و ضعیفی

یک لیوان نبات داغ میخوریم و کپه ی خود را میگذاریم

تا صبح نمیریم صلوات

تاریخ : شنبه 3 شهریور 1397 | 02:01 ق.ظ | نویسنده : السا

دلم خواست که تلاش کنم، همین


دلم‌خواست که برسم به چیزای مورد علاقم


و دلم خواست داشته باشم خواسته هامو


دلم خواست....



تاریخ : پنجشنبه 1 شهریور 1397 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : السا

امروز

همینقدر بگم دلم شدیدا میخواست که برم عروسی

اما

حقیقش عروسی ای که میگم، هم فامیله دور دور هم این همسایه ی مامان بزرگم، و حقیقتا ما رو دعوت نکردن اما بسی بسی بسی خونگرمن و خودشون دعوت نکرده طایفه ای میومدن عروسی های دخترخالم

و احساس صمیمیت دارن، البته همینقدر که احساس صمیمیت دارن مهمان نواز نیز هستن

بنابراین وقتی گفتم دلم عروسی توپ میخواد، مامان بزرگم مامانم و خاله ام گفتن بیا اینجا رو برو با ما

البته مامانم که نمیره گفت با مامان بزرگم برم


ولی من :(

من نرفتم، خیلیم دلم میخواست برم اما نرفتم مامانمم کلی دعوام که،خودتو شدیدا اذیت می کنی

اما بهترین و خوشحال ترین خبر ها:

بابام گفت انگشتر نقره رو که طرح هواپیما داره بخر


و حتی ددیم گفت برو موهاتو صاف کن اگر میخوای هزینه شم مهم نیست


و یکی دیگه این که به صلح رسیدیم بعد از چند روز متوالی، و امیدوارم این صلحه برقرار باشه تا همیشه



تاریخ : پنجشنبه 1 شهریور 1397 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : السا

اصولا همیشه، خواب منو خوب می کنه، از خواب که بیدار میشم می فهمم امروز یه روز جدیده، خدا برام خواسته و فرصت داده :)

خداروشکر سر صبحی انرژی دارم و قصد دارم، برم بشینم سر درسام بعد از چند روز دوری ازشون...:)




تاریخ : سه شنبه 30 مرداد 1397 | 10:06 ق.ظ | نویسنده : السا

حقیقتا این که کمی بعد باید برم سر شیمی

و این که خب من منتظر کتاب جدید بودم و انگار که نیومده...


ینی گفت امروز ولی ساعتشو نمیدانم



تاریخ : دوشنبه 29 مرداد 1397 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : السا

بیشتر که حرف میزنم با دوستام

می بینم که کامل شدن شخصیت، عوض شدن، پیدا کردن خوود آدم، همش تو این یکی دو ساله رخ داده واسه هممون...

و من

حقیقتش من سوم دبیرستان که بودم خودمو پیدا کردم...

از وقتی که دقیقا عاشق شدم...

عاشق پرواز، عاشق هواپیما، عاشق اون پرنده ی آهنی عجیب که همیشه انقدر منو سر ذوق میاره که راحت بغض کنم، چشمام پر شه و گریه کنم..


تا قبل از اون همیشه دنبال خودم میگشتم تو آدمای دیگه

این که میتونم مثل کی باشم که خوب باشم،جذاب باشم و کامل باشم

اما وقتی که خودمو پیدا کردم، من بودم من بودم و من بودم و چقدر از این من لذت می بردم...


اولش سخت بود حسمو تو خودم خفه می کردم، ذوقمو دوست داشتنمو چون هر کسی که اولش می فهمید تعجب میکرد، مگه هواپیما چی داره که؟


حقیقتش نمیتونستم توضیح قابل قبولی بهشون بدم

اما کم کم


هرکسی می فهمید، یه جور خاص نگام میکرد، انگار که آدم خاصی باشم


میدونید چرا؟ چون خودم باور کردم خاصم، علایقم خاصن، و تا به خودم اومدم دیدم هر کی می فهمه به نوعی تشویق می کنه


اونقدر حس خوبی داشتم که قابل توصیف نبود...

مهم تر از اون این بود که کم کم داشتم مستقل میشدم (البته خیلی مونده تا استقلال کامل)

اما حمایت هایی که از طرف پدرم میشد، این که یه سری وظایفو محول میکرد به خودم


این که حتی اگر یه کاریو از قبل انجام ندادم، یک جوری پدرم وانمود می کنه انگار تا حالا صد بار این کارو تنهایی انجام دادم


اعتماد به نفسی که بابام بهم تزریق میکرد

و اعتماد به نفسی که بابام بهم تزریق میکرد...:)


همینا باعث شدن بشم اونی که الانم، الانمو دوس دارم

خودمو بغل می گیرم قربون صدقه ی خودم میرم

و هزاران بار به خاطرش خداروشکر می کنم


در مورد حسم و عاشقیم هم می نویسم :)



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : السا

همین الان پسر همسایمون ( ۵ ۶ سالشونه)

داره دااد میزنههههههههه و گریههههه می کنهههه

معلوم نیست چی شده

این رفتارا چیه آخه نصفه شبی :|

هر چی دیدگاه مثبت نسبت به پسر بچه ها داشتم می پره خو :\



تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : السا

بچه که بودم، تا دوم دبیرستان یعنی!

خیلی سوسول بودم، البته نه مثل اینایی که دیگه اصلا از مادرشون جدا نشن، من از ۴ یا ۵ سالگی مهد میرفتم و این تمرینی بود برای دور بودن از مادرم با این که مامانم خونه دار بودن!

و من هیچ وقت یادم نمیاد گریه کرده باشم تو مهد که من دلم مامانمو میخواد و نمیخوام ازش جدا شم!


اما نوع دیگری سوسول بودم


من ناز بودم، از این که بهم توجه نشه می ترسیدم و حساس بودم فوق العاده حساس، و ترسو برای جونم..

با یک سرما خوردگی کلی کولی بازی در میاوردم و برای یک آمپول زدن مثل ابر بهار واسه مامانم اشک می ریختم...


دوم دبیرستان که شدم، رفتم توی رشته ی تجربی، سختم بود خیلی سختم بود، من از یک آمپول سرماخوردگی وحشت داشتم، اما الان سر کلاس تجربی بودم و معلممون هر روز هر روز بحثای پزشکی میکرد، علت بیماری توضیح میداد و علائم...


و من بیشتر میترسیدم سر کلاس...

تا این که بعد از یکی دو ماه معلممون با مطالبش منو عاشق زیست کرد و من دیگه نترسیدم سر کلاس هاش...

این شروعی بود که منم قوی تر شم، بیشتر به خودم تکیه می کردم، کمتر واسه مامان بابام لوس میشدم

با علاقه همراه پدرم دندون پزشکی میرفتم و با این که چند تا آمپول میخوردم واسه بی حس شدن دندونم آخ نمی گفتم...

البته مامانمم تاثیر به سزایی در شجاعتم داشت، بهم می گفت فکر کن اونا که تو جنگ ترکش خوردن چقدر درد کشیدن، یه آمپول تحمل کردنش قطعا خیلی آسون تره...


همون سال برای عمل پام با مامانم رفتیم بیمارستان و منِ ترسو کل طول عمل سرپایی رو زل زدم به پام که ببینم چی کار میخواد بکنه با پام!


البته بعدش که پا شدم بریم از حال رفتم و پرستارا گرفتنم ولی شجاعتم موقع کند و کاو پام قابل وصف بود!


اما الان...


مدتیه که شدم دوباره همون بچگی هام...

بغض می کنم، لوس میشم، و چپ و راست میرم مامانمو بغل می کنم و انقدر احساساتی میشم که راه گلوم بسته میشه و حتی نمی تونم یه کلمه حرف بزنم...

و مدام توی ذهنم تکرار میشه...


سال دیگه اگر جای دور قبول شم، چگونه میخوام با دوریشون کنار بیام؟؟


یه وقتایی جای اون دختر قوی تو زندگیم خالیه...



تاریخ : شنبه 13 مرداد 1397 | 07:36 ب.ظ | نویسنده : السا
حقیقتش اینه که 
امروز یک روز خاص بود
بلهههههه 
امروز روزی بود که بنده دندون عقلمو کشیدم و داشتم از درد می مردم
البته یکی بود که پیشم بود و نذاشت بمیرم :))) 

امروز هیچ مطالعه ی خاصی در زمینه ی درس نداشتم (البته کمی زیست خوندم) 
ولی خب 
میدونم که آقای خلبان این قسمت رو بخونه قراره کلی دعوام کنه ولی...
آدم از نصف روز درس میخونه بقیه برنامه رو نمیرسونه وااااااااقعا کلافه میشه (من)

بنابراین نشستم مطالعه ی آزاد کردم (دارم درسای روانشناسی رو میخونم)

پس به بطالت نگذشته..:)

حقیقتش اینه که،

به نظرتون برای یک دختر با روحیه ی حساس چی میشه کادوی تولد هدیه داد؟؟

من باید که برای مریم واسه س فردا کادو بدم و دقیقا نمیدونم چی!!! 

یک بار هم رفتم کلی گشتم چیزی نظرمو جلب نکرد!!

به غیر از کتاب باشه لدفا


تاریخ : جمعه 12 مرداد 1397 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : السا
از جمله چیزایی که منو اذیت می کنه قهره 

واقعا رو مخمه واااااااااااااااااااااااااقعااااااااا

امروز چند تا اتفاق مختلف افتاد، 

اصلی ترینش این بود که جناب خلبان باهام قهر کردن و گوشیشو خاموش نمودن

میدونم می خونی اینجا رو آقای مهندس ولی دوس دارم که اینجا غر هامو بزنم

من خیلی لجبازم و یه حرفی بهم بربخوره با رفتارم مشخص می کنم ولی خدایی شما که اینو میدونی نباید پا شی بری گوشیتو خاموش کنی که 

بعدشم با مریم بحثم شد...

به من تیکه مینداخت صد در صد هم منظورش من بودم صد در صددددددددد

ولی زد زیرش گفت مگه دخترخاله فقط تویی؟؟؟؟؟؟؟؟ :|

حالا این که همیشه اینجور مواقع آقای خلبان هستن که من برم پیشش غر بزنم و روانم آسوده شه ولی امشب نیست، مسئله رو به نظرم خیلی بیشتر غیر قابل تحمل تر می کنه :(((


تاریخ : دوشنبه 8 مرداد 1397 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : السا
حقیقت حقیقتش اینه که 

یه جو مزخرفی هست توی خونمون چند وقته و اون اینه که من اکثرا با پدر گرامم دعوام میشه و میزنیم به تیپ و تاپ هم

خودشم من اصلا کوتاه نمیام چون معتقدم حرف زور میگه:))))

بگذریم.. فعلا که مجبوریم یک دوره ای بگذرد... :) همه ی این ها خوب خواهند شد

خیلی وقته رادار چک نمی کنم، خیلی وقته هواپیما میاد و از رو سرم می گذره سعی دارم علی رغم میل باطنیم ندوئم تو حیاط

اما منکر این نمیشم که حتی اگر توی خیابون باشم سرم رو بلند نمی کنم  (هواپیما است دیگر!!!)

البته من هر وقت اینا رو میگم جناب خلبان می فرماین که هواپیما ها رو بیشتر از ایشون دوست دارم که من هزار بار هم گفتم این گونه نیست ولی خب  ایشون از موضعشون پایین نمیان

الان مشخص بود، داشتم پز عشقمو میدادم یا بیشتر توضیح بدم؟

قرار بود امروز یه پروژه ی عظیم رو تموم کنم اما پس داده شد به 25 مرداد 

و من کماکان حس احمق ها رو دارم 




تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : السا
تصمیم گرفتم با برنامه عمل کنم (خنده ی حضار)

آقا خو چه کنمممممممم تنبل به توان بی نهایت شدم من

امروز نه و نیم از خواب پا شدم  (نیم ساعت زودتر از همیشه)

بعدددد 

هیچی دیگه بریم بچسبیم به درس 




تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  



  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان