تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 09:44 ب.ظ | نویسنده : السا

احتمالا کوچ کنم و توی تلگرام بنویسم از این به بعد:)



تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 09:39 ب.ظ | نویسنده : السا

در نهایت این که متنفرم پارت پارت کتاب بخونم!!!!!

من همیشه باید یه جا قورت بدم کتابو


عذاب الیمه واسم-__-



تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : السا

یک سری حرفا هم داشتم از امروز که دوست داشتم بزنم ولی نزدم!

اینجا هم اولش می خواستم بنویسم ولی بعدش منصرف شدم!

(وی تکلیفش با خودش معلوم نبود:|)


نهایتا این که میرم بخوابم:|



تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : السا

به مامانم میگم

از یکی دو سال دیگه سرکار با دوچرخه میرم

فکر کنم بابا بکشتم

مامانم عاق اندر سفیه نگام کرد و گفت: آخه تا حالا کی بابات گیر داده به دوچرخه سواریت؟

خب قانع شدم:)



تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : السا

اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته! اینقدر خودمو دوس دارم که واسم حتی یک درصد هم مهم نیست که دماغم چجوریه! آیا خوشگلم یا نیستم!


اینقدر جرئت و اعتماد به نفسم بالا رفته که وقتی یکی بهم بگه زشتی ذره ای ناراحت نمیشم و واسم مهم نیست

و خب این بزرگترین دستاورد منه :)

مهم اینه که خودم عاشق خودمم



تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : السا

تانزانیا یه چالش گذاشته بود تو کانالش که مردم خیلی درگیرشن الان!


و به نظرم چالش هاش خیلی مفیدن


من همه رو به مامانم گفتم (ممکنه تابو باشه تو مملکتمون) و حتی دیدگاه خودم رو هم شرح دادم به مامانم و مامانم؟؟

به کلمه بگم عشق فقط عشققققق


همه ی حرفامو گوش داد و خیلیییییی راحت پذیرفت و عصبانی نشد اخمو نشد! که چرا همچین چیزایی رو جلو من به زبون میاری یا چی!


و خب، من عاشق مامانمم که اینقدر عشقه



تاریخ : یکشنبه 20 آبان 1397 | 06:22 ب.ظ | نویسنده : السا

نوشته بود خانومایی که روزی ۱ ساعت و بیشتر گوشی دستشونه و روزی ۴ بار با تلفن حرف میزنن، منتظر بچه ی بیش فعالشون باشن


بعدم زده بود که اگه بچه ی شلوغ میخواید !!!


آخه بیش فعالی مگه فقط شلوغ بودنه؟؟-__-


حواس پرت بودن و تمرکز نداشتنم جزوشه-__-



تاریخ : شنبه 19 آبان 1397 | 09:42 ب.ظ | نویسنده : السا

یه بارم دعوامون شد! با پدر گرام

بعد به ناحق منو خیلی بد دعوا کرد

منم بهم برخورد، قبل از شام بود دقیقا مامانم داشت شامو گرم میکرد رفته بودم پیشش گفته بودم وای دارم از گشنگی هلاک میشم (وی همیشه از گشنگی هلاک بود)

بعد دعوامون که شد، گفتم نمیخورم

پا شدم اومدم بالا، بعد مامانم خیلی دل رحم و این چیزاست واسم تو سینی گذاشته بود غذا فرستاده بود بالا فردین بیاره!

ولی من اینقدر کله شقم که گفتم نمیخورم و غذا موند و موند تا سرد شد آخر شب بردمش پایین

بعد دلم خنک نشده بود( گریه داشتم ولی به روم نمیاوردم)

بعد بابام جلو در آشپزخونه هی گفت بردار بخور، باید بخوری و...

من رفتم رد شم، نذاشت

بغلم کرد گفت بخور معذرت میخوام

حالا مگه من ول می کنمممممم؟؟؟ دقیقا مثل این فیلما (البته خارجیش، چون تو فیلمای ایرانی حتی پدر هم دخترشو بغل نمی کنه:)))

هق هق میکردم و می گفتم ولم کن میخوام برم دست از سرم بردار نمیخوام بخورم


که در نهایت اینقدر منو تو بغلش نگه داشت و من گریه کردم که آروم شدم و نشستم کوفت کردم غذامو


ولی الان پیگیرم نیستن آقا معدم داره درد میاد



تاریخ : شنبه 19 آبان 1397 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : السا

با یه آدم لجباز

سر شام که همچین رفتاری نمی کنن پدر جان-__-

الان من بمیرمم شام نمیخورم



تاریخ : شنبه 19 آبان 1397 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : السا

با دخترخالم که حرف زدم

فهمیدم حتی اگه در حال مردن هم باشی نباید انتظار داشته باشی یکی حتی لیوان آب هم دستت بده!

حتی نزدیک ترین آدمات!

قوی بودنو یاد بگیر ;)



تاریخ : چهارشنبه 16 آبان 1397 | 07:53 ب.ظ | نویسنده : السا

بچه تر که بودم


مثلا اول دبیرستان یا دوم!


زنعموم اینا که از تهران میومدن، میگفتن خوشگلی حالا بزرگتر بشی یه دستی به صورتت ببری و دماغتم عمل کنی ناز تر هم میشی


اون موقع با خودم می گفتم باااااااو دست به صورت چییییییی، من ننم به ۸۰ قسمت مساوی تقسیمم می کنه اصن این یه آرزوی دست نیافتنیه!!!!

بعدش پیش دانشگاهی شدم و اینقدر پامو کردم تو یه کفش که مامانم گفتم اوووووکی هر غلطی دلت میخواد بکن :))) (کلافه اش کرده بودم:)))))


ولی خودم در مورد مماغ اصن موافق نیستم

و معتقدم زیباااام، آقای خلبان هم که منو با همین مماغ پسندیدن دیگم بقیه مهم نیستن والااااااع:|



تاریخ : یکشنبه 13 آبان 1397 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : السا

آخرشم من سکته می کنم از شدت این همه نگرانی :(((



تاریخ : شنبه 12 آبان 1397 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : السا

من جمله تاثیراتی که شاید بشه گفت آقای خلبان رو من داشتن زبان فارسی بود!


دیگه الان معموله که من تو خونه فارسی حرف میزنم یهو و یا فارسی جواب میدم


و نسبتا عادی شده! قبلا بابام هیچ خوشش نمیومد!


البته مامانمم شاگرد فارسی زبان داره:)))) دیگه اونم پیش میاد واسش



تاریخ : سه شنبه 8 آبان 1397 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : السا

یه اخلاقی که دارم

حالا نمیدونم خوبه یا بده! ولی اصولا با هممممه کنار میام و همیشه یه صحبتی پیدا می کنم که ساکت نشینیم و خشک باشیم!

حالا این صحبته با آدمایی که خون گرمن بیشتر و صمیمی تره و با آدمایی که خشکن و کمتر حرف میزنن، کمتر و کمی جدی تر

ولی یه چیزی که همیشه مراعاتش می کنم اینه که هیچ وقت پل های پشت سرمو خراب نمی کنم!

حتی اگه از یکی بدم بیاد و نخوام باهاش حرف بزنم یا ارتباط داشته باشم، ارتباطمو باهاش کم می کنم اما با تنفر یا افاده باهاش رفتار نمی کنم!

الان دقیقا یه مسئله ای که پیش اومد و من گریبانم رو گرفت یه همچین چیزیه!

پارسال که می رفتیم آزمون یه دوستی داشتم به اسم سمانه

از قضا دوستم یه همسایه ی دیگه داشت که اونم اسمش سمانه بود!

بعد اینا از هم متنفررررر بودن! ولی من با سمانه دومیه رابطه ام تقریبا خوب بود (چون قبلا هم کلاس زبان باهم میرفتیم تقریبا اوکی بودیم)

ولی پارسال چون دوستم ازش بدش میومد،چندین بار اونا گفتن (با باباش که میرسوندش آزمون) بیاید با ما بریم و دوستم قبول نکرد!!!

منم الان نمیتونم باهاش هماهنگ شم بریم آزمون!!!

چون الان دوستم خودش دانشگاهه و اون سمانه دومیه پشت!

و یه قضیه ی دیگه این که، همین بلا داشت سر مرضیه سرم میومد!

چون پریسا دوستش نداشت! ولی خوشبختانه من پریسا رو دیدگاهشو محل ندادم و الان خیلیم با مرضیه اوکیم!

این بود انشای من*__*



تاریخ : دوشنبه 7 آبان 1397 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : السا

یه بارم رفتم آرایشگاه موهامو سشوار(!) بکشم صاف شن

داشتیم میرفتیم یه مراسمی

بعد اون دختری که داشت موهامو سشوار می کشید گفت وای چقدر زیادن! و چقدر فرشون زیاده من از موی فر متنفرم


خب عرضم به حضور که همون دختره چند ماه بعدش شد عروس عمم:))))))

و ناگفته نماند موهای عمم فره! و بی صبرانه منتظرم مو۶ای بچه اش فر از آب در بیاد:))))


پ.ن: البته بنده ی خدا حق داشت چون خودم الان موهامو شونه زدم و دوباره که شونه میزنم تا ببندمشون بازم گره افتادن!!! از سیم هنزفری بدترن:|


موهامم خرگوشی بستم منتهی پایین تر!

همیشه از قسمت کله ام می بستم :/

خیلیم زیبا شدم اصن والاااااع^__^



تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  



  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان