تبلیغات
مــَـن یـآ مــَن
تاریخ : شنبه 12 خرداد 1397 | 03:24 ب.ظ | نویسنده : السا
وای خدایا ینی برم بمیرم با این حافظه ام!!!

تو سایت نود هشتیا اکانت زدم دو تاااااااااا 

بعد اون اکانت اصلیه ام که الان لوگ اینه اصلا نمی دونم رمزم چیههههههه که حداقل عوض کنم :|

بعد یدونه دیگه که زدم هیچیییی ندارم با گوشیم با اون لوگ این شدم هی میگم خدایا چرا نیستتتتت چرا نمیااااد 

گاو بشم یا زودهههههه:|:|:|


تاریخ : چهارشنبه 9 خرداد 1397 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : السا
اگر اسمشو درست نوشته باشم (منظورم عنوانه)

یادمه قدیم ندیما مامانم اینا که وصل اینترنت میشدن همین دایل اپ بود و کارت اینترنت و کابل تلفن و...

خدایا چه مکافاتی داشت

خب الان خودم با نت گوشیم وصل شدم :)))) و یه همچین بهم دست داد

چیزی که ذهنمو مشغول کرده و می خواستم در موردش بنویسم اینه که

گاهی مواقع از جنسیت خودم بدم میاد

نه که دختر بودن بد باشه نه

نه که توی خانواده ام پسر پرست باشن  نه

اتفاقا خیلی هم آزادم اما

متاسفانه تو جامعه ای داریم زندگی می کنیم که شدیدا مرد سالارن..

این تفکرات وقتی بهم حمله ور میشن که مطالعه ای کرده باشم :)))

اقا بیاید تو جهل خالص بمونیم مطالعه چیست :| مگه نه؟ :)))

آدم دو تا چیز می خونه و میگه اووووووووووه خدایا ما چقدر شوتیم.. ملت دارن اون سر دنیا برنامه ریزی می کنن واسه زندگی توی مریخ و ما... درگیر دو تا دونه تار موییم که از زیر روسری اومده بیرون...

بگذریم :)

رفتم بانک واااااااااااااااای چقدر سوتی آخهههه

نشسته بودم جلوی رییس و یکی از نور چشم هام هم رو به روم نشسته بود 

تو فکر بودم سرم پایین و به میز خیره شده بودم..

این جور مواقع اصلا دلم نمیخواد کسی صدام کنه و عمیقا لذت می برم از حس و حالم

که معاون گفت خانوم ... 

همکار پدرم هم هستن اصن ضایع بازیییییی

متوجه نشدم تا این که اون خانومی که عرض کردم نور چشممن گفتن خانوم ... با شمان انگار

واااااای خدایا می خواستم همونجا خودمو حلق آویز کنم :)))

ایشالله قسمت همه از این سوتیا :)))


تاریخ : دوشنبه 7 خرداد 1397 | 10:47 ق.ظ | نویسنده : السا
این روزا روزایی هستن که 

نه میشه گفت خوبن نه میشه گفت بدن

فقط هر لحظه داری صدای قلبتو می شنوی که داره گرومپ گرومپ میزنه...

خدایا به خوبی تمامش کن:|

الان تو دوراهی اینم که عایا بازی فوتبالی که فردین ریخته رو لپ تاپ رو پاک کنم یا نه؟

امروز امتحان بخوانیم داشت و چون مامانم اینا خونه نبودن از فرصت استفاده کرده و بعد از برگشتن از باشگاه نشسته پای فوتبال توی لپ تاپ

صبح هم دیر رفت...

واقعن چه میشه گفت به این بشر بیخیال؟ :|


تاریخ : یکشنبه 6 خرداد 1397 | 11:41 ق.ظ | نویسنده : السا
قدیم ندیما که دنیامون توی وبلاگ خلاصه میشد و موبایل انقدر پیشرفته نبود

مطلب می ذاشتیم می رفتیم به اونایی که باهاشون تبادل لینک کرده بودیم و آدرس وبشون تو یکی از ستون های کناری وبلاگمون بود می گفتیم آپم :)))

خدایا چه روزایی بود آخههههه


تاریخ : شنبه 5 خرداد 1397 | 11:15 ب.ظ | نویسنده : السا
معتقدم پسرا تو سنی که وارد راهنمایی میشن خیلییییییییییییییی با نمک بازی در میارن و به اصطلاحی باحال میشن

نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدم ولی خلاصه که 

شاید به این ربط داره که بهنام همش دورم بود و کلا همش یه تیکه هایی بهم می ندازه که من جوابشو بدم و فقط می خندیم

البته با علیرضا هم خیلی اینجوری می گفتیم می خندیدیم

بی صبرانه بی صبرانه منتظر بودم که یه همچین روزی واسه ی فردین برسه و رسید

از عصر انقدر باعث خنده ام شده که حد نداره 

و من خیلی خوشحالم 



بچه که بودم و فردین به دنیا اومده بود وقتی که خیلی کوچیک تر بود

و تازه می خواست حرف بزنه بهم می گفت اَیییّا 

نمیدونم به کلمه ی آبجی چه ربطی داره :))) ولی اَیییّا صدام می کرد

به زنعمو پریسامم می گفت ای او اِ گاهی مواقع هم می گفت اِ او اِ :)))

اما این که یکی همش بهت بگه آبجی عجیب حس خوبی داره :) خیلی عجیب


تاریخ : جمعه 4 خرداد 1397 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : السا
حقیقتا نمیدونم حتی چی بنویسم در موردش...

فقط این که خیلی دردناکه....


تاریخ : جمعه 4 خرداد 1397 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : السا
بد شانس تر از این نمیشد ینی 

اکانتمو توی جیره ی کتاب فراموش کردم نام کاربری و رمزمو و بدبختی تمااااااام اصن نمیدونم نام کاربریم چی بود که واسم رمز بازیابی بفرسته :|

فردین داره برای امتحان فرداش ریاضی می خونه و یاد خودم میوفتم که همیشه قسمت های مهم کتابو می ذاشتم واسه آخر 

همیشه آخر شب کلافه می شدم:))))

کلا دوران ابتدایی خیلی کمال گرا بودم و خداروشکر خوب شدم وگرنه به فنا می پیوستم اگر اون جوری ادامه میدادم...


تاریخ : پنجشنبه 3 خرداد 1397 | 04:56 ب.ظ | نویسنده : السا
والا حقیقتا این وبلاگ رو درست کردم که نوشته های عمیقم رو بنویسم اینجا و بمونه برام...

آدم هر از گاهی باید دفتر خاطراتی داشته باشه که گذشته رو به یادش بیاره و ببینه که از کجا رسیده به کجا و آدم هایی که نقش داشتن توو شکل گرفتن شخصیتش به نظرم هیچ گاه نباید فراموش بشن

لذا بنده ی حقیر چنین تصمیمی گرفتم و دارم می نویسم که اولا داشته باشم دوما نوشتن همیشه آرومم کرده

سعی می کنم کتابایی مطالعه کنم که قدرت روانشناسیمو ببرن بالا

چون می بینم همچین کسانی تو زندگیشون چقدر موفقن (چون بلدن با هر کسی چجور باید رفتار کنن)

بگذریم

میگن زندگیت رو با توجه به اولویت هایی که داری میشه تشخیص داد چجوری داری می سازی و من؟!

خیلی نامحسوس دارن اولویت های زندگیم جا به جا میشن هر روز 

و خوشحالم خوشحالم بی نهایت خوشحالم که کسایی تو زندگیم هستن که کمکم کنن با راهنمایی کردنشون با گوش دادنشون به حرفام و خیلی چیزای دیگه..:)

در نهایت این که 

جمله ای زیبا از بوکوفسکی


پرده ها را کشیدم زنگ در را با پارچه‌های کهنه پوشاندم تلفن را توی یخچال گذاشتم و سه روز تمام در تخت خواب ماندم، بهتر از همه این بود که کسی اصلا دلش برایم تنگ نشد!


پ.ن: این متن بیشتر به گاوالدا میخورد ولی خب:|



تاریخ : چهارشنبه 2 خرداد 1397 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : السا
عمیقا برای لپی جونم ناراحت و متاسفم که تک و تنها توی مغازه می مونه و روح جناب فردین هم ازش خبر نداره حتی !!! :)))) :D
 
چند دقیقه ی پیش که با مامانم سر گل ها بودیم میگم این گلدونت رو از کجا آوردی
میگه از خونه ی بیلی عمه :))))
یاد بیلی عمه ی خدابیامرز افتادم
شاید موقعی که زنده بود حتی روحش هم خبر نداشت که یک روزی بعد از این که مرد و عمرشو داد به شما :D خونه اش می رسه به ددی من
ینی می خریم ازش :|
خلاصه ی کلام این که 
بچه که بودم پدر و مادر عزیزم اصلا و ابدا نمیذاشتن که لواشکی غیر از لواشک خونگی بخورم و پفک و چیپسم که کلا جیز بود و هر کی می خورد می مرد !!! در نظر بنده ی حقیر البته
اینجوری تو مخم فرو برده بودن
بیلی عمه شخصی بود پیرزن :)) 
مغازه داشت (فکستنی بود البته اصن داغووووووون شبیه جبهه) 
یک بار یادمه که بهم لواشک داد و مامانم اینا نذاشتن بخورم
یه بارم یادمه خواست بهم پفکی چیزی بده عمرا ازش نگرفتم!!!!
مغازه اش اون موقع کنار مغازه ی قدیمی ما بود و تنها چیزی که ازش یادم میاد شاید فقط پیر بودنش باشه ! اصلا و ابدا قیافش یادم نیست
اما مسئله ی غمناک اینه که تنها بود...
نه بچه ای داشت و نه شوهری ! یعنی شوهرش فوت شده بود
خودشم تو تصادف که داشت می رفت تهران فوت شد...
و خونه اش رو ما خریدیم.. 

خلاصه که مامانم گفت واسش فاتحه ای قرانی بخون بی وارث بود..
و من عمیقا دلم خواست براش زار بزنم از ته وجودم...
به راستی که آدم از آینده اش خبر نداره...


تاریخ : دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 | 10:47 ق.ظ | نویسنده : السا
اولا این که نمی دونم لپی جونم چش شده به صورت مزخرفی گاهی مواقع کند عمل می کنه
دوما که الان اومده بودم دو تا تست زمین شناسی بزنم مستفیض شم که گفتم دو تا کلمه هم حس نوشتن اومده اینجا بنویسم
عرضم به حضورتون که سوم راهنمایی که بودم و قبل ترش جزو اعضای فعال بسیج و پایگاه و...
یه وبلاگ زده بودیم ینی سرگروهمون مریم زده بود واسه پایگاه
بعد من و دخترخالم مریم هم مدیر بودیم 
یه مطلب در مورد چادر گذاشته بودم 
کلیم واسش ذوق کرده بودم و بسی به سرگرهمون همش می گفتم خوشت اومد؟
ینی کشتمش بنده ی خدا رو بس که می گفتم خوب بود؟Begging 


تاریخ : یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : السا

وای خدای من !

حسی خوووووووووب و غیر قابل وصففففف

خداونداااااا بعد از چندین سال برگشتم به آغوش میهن بلاگ و در کمال تعجب میهن بلاگ کوچکترین تغییری نکرده...!

اعتراف می کنم تو میهن بلاگ رو به بلاگفا فروختم و یه مدت مدید توی بلاگفا فعالیت داشتم  ولی در نهایت اینجا رو دوست دارم

اولین روزی که نشستم پشت سیستم تا ویلاگ نویسی کنم موقعی بودش که سوم راهنمایی بودم و دقیقا توی همین میهن بلاگ یه وبلاگ اشتراکی با دخترخالم زده بودیم و من..
من نمی دونستم چیییییی بنویسمممم 

خلاصه که بسی ذوق مندیم و از این به بعد اینجا خواهم نوشت

پ.ن: دلم واسه تممممممام این استیکر های وبلاگ و همشون تنگ شده بودHappy Dance




  • paper | sales رپورتاژ آگهی | فروش backlink
  • sales Reporter | خرید رپورتاژ آگهی ارزان